تبليغاتX
ماهدون
 
 

چرا بعضی آدم ها مرض دارن آخه

  نوشته شده در  Tue 13 Mar 2012ساعت 6:23 قبل از ظهر  توسط   | 
برادرم همیشه بهم میگفت آنت بد جنس. کاشکی‌ کاشکی‌ کاشکی‌ فقط یک روز می‌‌شد برگشت به کودکی، یا حتا یک ساعت، به یک دقیقه هم راضیم به خدا.
  نوشته شده در  Wed 27 Oct 2010ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط   | 
هر وقت احساس تنهایی‌ و بدبختی و غربت و کوفت و زهر مار میاد  سراغم سرو کلّه ام پیدا میشه. دلم می‌خواد بیام اینجا یه چیزی بنویسم، به یکی‌ گیر بدم، غر بزنم اما نمی‌‌تونم دردمو بگم. عادت کردم حقیقتو پنهان کنم و گوز و ربطش بدم به شقیقه. زندگی‌ اینجا خیلی‌ عجیبه. تو این چهار سال هنوز یه دوست پیدا نکردم. نمی‌‌تونم بگم مشکل دارم چون تو ایران قضیه عکس بود. دوست و رفیق از سر و روم می‌‌بارید که دیگه الان هیچ خبری ازشون نیست. شاید هم همینه که دیگه دل‌ خوشی‌ از کسی‌ ندارم. نمیدونم باید به تعداد آدمای تو فون بوکم بخندم یا گریه کنم.

  نوشته شده در  Wed 27 Oct 2010ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط   | 
امروز برای پروژه دانشگاه اوّلین فیلم کوتاهمون و ساختیم. کمر من هم خورد و خمیره، یه دوربین حرفه‌ای حسابی‌ سنگین رو نصف روز اینور انور کشاندم.

  نوشته شده در  Fri 10 Sep 2010ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط   | 
بعد از ۶ سال برگشتم به درس و مشق. احساس روز اول مدرسه رو داشتم، دلم می‌خواست یکی‌ باهام می‌‌اومد و راهیم می‌‌کرد یا سفارشم و به دربون مدرسه.

  نوشته شده در  Wed 8 Sep 2010ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط   | 
هر مشکلی که حل میشه بعدی سر و کلش پیدا می شه. انگار این دور باطل هیچ وقت تممومی نداره. هنوز کلی جا دارم. تا کی نمی دونم !!! 
  نوشته شده در  Tue 23 Mar 2010ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط   | 

بالاخره فستیوال ادینبورگ که بزرگترین فستیوال هنری دنیا هست هم تموم شد.به توریستا که خیلی‌ خوش گذشت منتها پدر ما ساکنین بینوا در آمد.البته با وجود همهٔ شلوغی و کثیفی باید گفت شهر خیلی‌ زنده بود.این هم چندتا عکس از شو‌های خیابونی .

  نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط   | 
  نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط   | 
  نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط   | 
edinburgh festival
  نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط   | 
edinburgh festival
  نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط   | 
 

چند وقت پیش که رفتم سر کار بچه‌ها بهم گفتن که نمیدونستن مامانم آمده اینجا.اول فکر کردم دارن پرت و پلا میگن یا میشنوم،اما نه اصرار داشتن که مامانت اومده بود اینجا سراغ تورو میگرفت. گفتم امکان نداره مامان من ایرانه و من همین دیشب باهاش حرف زدم.

فردای همون روز یه ایرانی‌ دیدم که قبلان هم  اونجا خرید کرده بود و کلی‌ باهام سر قیمت چک و چونه زده بود،خواستم برم جلو که یکی‌ از همکارا گفت that her,your mom

ایشون همون مامان من بود  که وقتی‌ چشم منو دور دیده بود دنبال دخترش میگشت و تا منو دید د فرار.بعد‌ها مامان جونمو  تو یه مهمونی‌ دوباره دیدم اما انگار نه انگار که من یه زمانی‌ دخترش بودم.

از اون به بعد وقتی‌ یه ایرانی‌ میبینم نمیدونم خوشحال شم و برم جلو یا خودمو بزنم به کوچه علی‌ چپ!

  نوشته شده در  Tue 22 Sep 2009ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط   | 

 

آهنگی که هیچ وقت ازش سیر نمی شم.

  نوشته شده در  Tue 22 Sep 2009ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط   | 
باز هم ته نشین شدی در فنجان لب پر

حالا که قرار نیست بیایی

از تلخی همه ی قهوه ها برو

  نوشته شده در  Sat 4 Jul 2009ساعت 3:42 قبل از ظهر  توسط   | 
خسته ام و تنها...

  نوشته شده در  Mon 25 May 2009ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط   | 
اینجا هر کاری هم که کنی با قشنگ ترین سفره هفت سین عید٬ عید نیست. اصلا هیچی بوی عید نمی ده.سالها قدر اون لحظه رو٬ در کنار هم بودن و ندونستم و حالا فقط حسرتش مونده و آرزوش.

 

  نوشته شده در  Wed 25 Mar 2009ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط   | 
داشتم یکی از کلیپ های لاله پور کریم و تو یوتیوب نگاه می کردم.یک دختر ایرانی یا سوئدی که آهنگهای فارسی٬ انگلیسی و سوئدی می سازه و می خونه.پایین کلیپ انواع و اقسام کامنت شامل دعوا و فحش و بدو بیراه بر سر اینکه لاله اهل کجاست بود. مشابه  همین کامنت ها و کلی فوران حس وطن پرستی  آخر کلیپ های داریوش دانش خواننده ای که والدین ایرانی داره و در اسکاتلند به دنیا آمده هم وجود داره. 

 اصلا علت اینکه دارم این مطلب و می نویسم اینه که برام سوال بر انگیزه  تکلیف ملیت  افرادی  که ایران به دنیا آمدند و از کودکی مهاجرت کردن به یک کشور دیگه یا کسایی که پدر و مادر ایرانی شون قبل از تولد کشور دیگری رو برای زندگی انتخاب کردن چیه؟

 فکر می کنم قضاوت سخته وقتی آدم نتونه خودشو جای کسی بذاره که از کودکی مهاجرت کرده و بیشتر عمرش تو یک کشور دیگه سپری شده.

 

 

 

  نوشته شده در  Fri 13 Feb 2009ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط   | 
امروز آخرین روزمه تو شکم خانوم مامان .هنوز یک ماه مونده تا بشه نه ماه ولی خوب به دلیل اینکه آقایون دکتر همگی اتفاق نظر دارن که من بعد از تولد یک تیکه گوشتم  فردا می خوان درم بیارن که ترجیحا زنده نباشم.حالا فردا به خدمت همشون می رسم.

تولدم مبارک

  نوشته شده در  Fri 13 Feb 2009ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط   | 
هر روز از کنارش رد می شم.پاتوقش سر راه منه.انگار اونجارو قرق کرده.زیر چشمی نگاهی بهش می کنم.جمله همیشگی.

spare change please

رد می شم و میرم.چند قدم جلوتر و باز همون دو کلمه تکراری.

Fuck you

دلم واسه دو تا سگش می سوزه٬ واسه خودش نه...

 

 

  نوشته شده در  Wed 11 Feb 2009ساعت 6:25 قبل از ظهر  توسط   | 
بالاخره با چند روز تاخیر تونستم این فیلم و ببینم.مثل عنوانش واقعا فیلم غریبی بود.تو زندگی چیزای عجیب زیاد هست اما تولد و آغاز زندگی از پیری به جوانی داستان نویی بود.با اینکه به سختی می تونی تصور کنی همچین داستانی  واقعیت داره وقتی فیلم و تماشا می کنی باورش ممکن می شه. در واقع داستان تامل بر انگیزی بود. شخصیت بنجامین و دوست داشتم با وجود اینکه برام به اندازه کافی قابل لمس نبود.دلم می خواست بیشتر می تونستم درونش و حس کنم.البته فیلم کمی بی مورد طولانی بود و بعضی قسمت های فیلم جذابیت کافی رو نداشت.

 

 

  نوشته شده در  Wed 11 Feb 2009ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط   | 
تا حالا شده حس کنی یکی تو رو از سر خود خواهی دوست داره؟یعنی وجود تو باعث خوشحالی کسی باشه و  به خاطر آرامش خاطر  خودش تو رو دوست داشته باشه.  مزخرف می بافم یا نه نمی دونم٬ در کل٬ حس عجیبیه.

  نوشته شده در  Sat 7 Feb 2009ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط   | 
امروز مثل دیروز٬ دیروز مثل پریروز٬ فردام هم مثل امروز!یک نواختی داره از در و دیوار زندگیم می ره بالا.

باید خدا رو شکر کرد همیشه.

  نوشته شده در  Wed 28 Jan 2009ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط   | 
یکی از بی خود ترین آثار باقیمانده از دوره ویکتوریا در بریتانیا٬ شیرهای آب مسخره ای هست که هنوزهم تو خیلی از ساختمانهای مسکونی و اداریبه جا مونده و کلی هر روز رو مخ من راه میره.

آب سردش دستتو بی حس می کنه و آب گرمش جزغاله.

حالا اون دوره عقلشون بیشتر از این قد نداده من نمی دونم چه اصراریه که الان این سیستم و عوض نمی کنن.البته علت اینکه امروز یهو گیر دادم به این مسئله اینه که امروز دستمو زیر همین شیر مسخره سوزوندم و تا دو ساعت بعد داشت گزگز می کرد.

  نوشته شده در  Sun 25 Jan 2009ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط   | 
دیروز رفتم سینما خودمو خفه کردم٬دو تا فیلم دیدم.

slumdog millionare (میلیونر زاغه نشین) :این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم و کارگردانی golden globeشد.

جمال٬ پسر زاغه نشین هندی یک سوال با جایزه بزرگ در مسابقه "کی می خواد میلیونر باشه" فاصله داره که با ظن تهیه کننده برنامه به تقلب مورد شکنجه و باز جویی پلیس قرار می گیره. باز گویی داستان  از دوران کودکی زاغه نشینی جمال نشون می ده که چطور بد رفتاری ها و بد شانسی های دوران کودکی به او دانش و تجربه ای داده که باعث می شه به همه سوالها جواب درست بده.

Valkyrie:فیلم بر اساس یک داستان واقعی در زمان جنگ جهانی دوم ساخته شده.عده ای از سربازان عالی رتبه ارتش آلمان توطئه ترور هیتلر رو می  کشند تا به این طریق به جنک پایان بدهند.valkyrie اسم رمز برای عملیات است که به دقت طراحی شده تا به سر انجام برسه٬ اما در پایان اتفاقاتی رخ می ده که همه محاسبات رو به هم می ریزه.

از هر دو فیلم خوشم اومد.اولی بیشتر جنبه سرگرمی داشت در عین اینکه کارگردانی بسیار خوب بود. valkyrie  هم فیلم جذاب ولی غمناکی بود.کلا از فیلم هایی که بر مبنای یک داستان واقعی ساخته شدند خیلی لذت می برم. 

تقریبا دو هفته دیگه "مورد غریب بنجامین باتن" اینجا اکران می شه.حتما این فیلم و می بینم و براتون اینجا در موردش خواهم نوشت.

 

  نوشته شده در  Sun 25 Jan 2009ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط   | 
با بد بختی سه هفته مرخصی گرفتم که برم ایران.حالا نه پولشو دارم نه تصمیمشو.نمی دونم چه گیری بود که برم سر کار به همه غر بزنم که آی من هوم سیک شدم و می خوام برم ایران.  

  نوشته شده در  Fri 16 Jan 2009ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM