بالاخره فستیوال ادینبورگ که بزرگترین فستیوال هنری دنیا هست هم تموم شد.به توریستا که خیلی خوش گذشت منتها پدر ما ساکنین بینوا در آمد.البته با وجود همهٔ شلوغی و کثیفی باید گفت شهر خیلی زنده بود.این هم چندتا عکس از شوهای خیابونی .
چند وقت پیش که رفتم سر کار بچهها بهم گفتن که نمیدونستن مامانم آمده اینجا.اول فکر کردم دارن پرت و پلا میگن یا میشنوم،اما نه اصرار داشتن که مامانت اومده بود اینجا سراغ تورو میگرفت. گفتم امکان نداره مامان من ایرانه و من همین دیشب باهاش حرف زدم.
فردای همون روز یه ایرانی دیدم که قبلان هم اونجا خرید کرده بود و کلی باهام سر قیمت چک و چونه زده بود،خواستم برم جلو که یکی از همکارا گفت that her,your mom
ایشون همون مامان من بود که وقتی چشم منو دور دیده بود دنبال دخترش میگشت و تا منو دید د فرار.بعدها مامان جونمو تو یه مهمونی دوباره دیدم اما انگار نه انگار که من یه زمانی دخترش بودم.
از اون به بعد وقتی یه ایرانی میبینم نمیدونم خوشحال شم و برم جلو یا خودمو بزنم به کوچه علی چپ!
حالا که قرار نیست بیایی
از تلخی همه ی قهوه ها برو
اصلا علت اینکه دارم این مطلب و می نویسم اینه که برام سوال بر انگیزه تکلیف ملیت افرادی که ایران به دنیا آمدند و از کودکی مهاجرت کردن به یک کشور دیگه یا کسایی که پدر و مادر ایرانی شون قبل از تولد کشور دیگری رو برای زندگی انتخاب کردن چیه؟
فکر می کنم قضاوت سخته وقتی آدم نتونه خودشو جای کسی بذاره که از کودکی مهاجرت کرده و بیشتر عمرش تو یک کشور دیگه سپری شده.
تولدم مبارک
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|